۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

مخم سوت کشید!

دوستم مدتی برای انجام یک پروژه می رفت یک مرکز مشاوره.حالش از مشکلات موجود بد میشه.برام تعریف کرد.بیشتر تعجب کردم تا باور:
1-خانمی متأهل و میانسال با پسری که پیتزا می برد،جلوی منازل(خیلی فکر کردم،معادل فارسی اسم این شغل یادم نیامد).روابط بدنی آغاز می کند.بعد از مدتی پسر تهدید می کنه که باید کاری کنه تا دختر 18 ساله ی این خانم باهاش ازدواج کنه.اگر نه همه چیزو برای شوهرش تعریف می کنه.بعد از مدتی خانم دیگه پیداش نمیشه.کسی ازش خبر نداره.
2- یک دختر 17 ساله با 34 تا پسر در آن واحد روابط احساسی،عاشقانه،دوستانه،تنانه....داشته.مخ دختره هنگ کرده بوده بعد از مدتی.برای مشاوره میادومیگفت مادرم مجبورم میکرد تا جاییکه ممکنه دوست جنس مخالف داشته باشم تا بتونم در آینده روابط خوبی داشته باشم و موفق باشم.
3- دختری از پدرش 4 تا بچه داشت.وضع مالی پدر عالی بود و با کسی رفت و آمد نداشتند.تو یک خانه ی بزرگ و متروک شمال تهران زندگی می کردند.دختر تبدیل به یک موجود گنگ شده بود.نمی دانست چی شده...
4- همکلاسی های یک دختری که کلاس اول راهنمایی بوده و در یکی از مدارس نسبتاً معروف درس می خوانده،می خواستند باهاش رابطه ی جنسی داشته باشند.دختر کمی از نظر فهم این موارد،کند بوده.اما واسه مادرش تعریف می کنه.مادر می ره مدرسه و مدیر رو تهدید می کنه که به وزارتخانه شکایت می کنه.مدیر پیشنهاد رشوه می کنه.مادر فقط دست بچه را می گیره و میاد بیرون.حالا در مدرسه ی دیگری درس می خواند.
کافیه!....

هیچ نظری موجود نیست: