۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

داره درباره ی ایده ها و کارهاش حرف می زنه.چند بار موبایل و تلفن روی میزش زنگ می خوره.جواب می ده.بعد به صحبتش ادامه می دیده.چند باری به موبایلش نگاه می کنه و کمی از خوش دورتر می کنه.صداشو میاره پایین و میگه اینقدر چیزهای عجیب شنیدم،احتمال اینکه کسی از طریق تلفن حرفامونو بشنوه هست.میگم واسه چی؟میگه:خوب دیگه.به نظرم توهم داره و زیاد فیلم پلیسی دیده.از اینجا به بعد،با اینکه فاصله مون زیاد نیست اما حرفاشو نمی شنوم.تظاهر می کنم که می فهمم.فقط منتظرم حرفاش تمام بشه و خداحافظی کنم.

هیچ نظری موجود نیست: