بعد از مدتها به هم برخوردیم.حالش رو پرسیدم.گفت که بد نیست.حال خانمشو پرسیدم.گفت خبر نداره.ازش جدا شده.یخ کردم.کم سن بودند.با عشق ازدواج کردند.کمی فکر کرم.یاد آخرین صحبتها با خانمش افتادم.حرفاشو جدی نگرفته بود.خیلی قبل خانمش بهم گفته بود که عاشق شده،عاشق یک پسر دیگه و می خواد که شوهرشو رها کنه . ازم قول گرفته بود این مطلب بین خودمون باشه.نمی دونم شوهرش الان از قضیه ی اون پسر خبر داره یا نه.چیزی نگفت.منم به قولم وفادار موندم. می گفت که خیلی عذاب کشیده و مادر خانمش هم آزارش داده.یاد اون دفعه افتادم که با خانمش تلفنی حرف می زدم.پرسیدم شوهرت خوبه،کجاست؟با آرامش گفت.کنار اتاق نشسته.گریه می کنه.دعوا کرده بودند.
شاید زود تصمیم گرفتند.به هر حال فعلن جدا از هم هستند.اما ظاهرن هیچ کدام تمایلی به ادامه زندگی مشترک ندارند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر