دیشب تاکسی پیدا نمی شد.سوار یک پراید مسافربر شدم.تمام مدت راننده داشت با موبایلش صحبت می کرد.انگار بک خانم بود.ظاهرن قرار بود ازدواج کنند.راننده در محل کارش دعوا کرده بود.ظاهرن در یک کافه یا رستوران کار می کرد.می گفت دیگه نمی ره اونجا چون صاحب اونجا داره اذیتش می کنه.فقط منتظره کار ماشینهای سنگینش درست بشه،روزی 250هزار تومان درآمد داره.می گفت در این صورت به طرف صحبتش هم روزی 20هزارتومان میده.می گفت بعدش فقط میره عشق و حال می کنه.کار نمی کنه.میره شمال خونه میخره و....گفت و گفت وگفت.به نظرم همش آرزوهاش بود.بعدش به طرف صحبتش گفت که تو منو زیاد دوست نداری،چون جورابهای منو نشستی وقتی ازت خواستم.اون هم درباره ی اینکه اگر می شد،حتمن ماشین لباس شویی رو روشن می کرد اما یک جوراب ارزش نداره.راننده گفت امشب مهمان داره و دوتا بطری..سفارش داده تا به مهمانها خوش بگذره.گفت که می خواد بره شمال،خونه ی خاله اش، استراحت و صفا کنه و اگر بخواهد با هم میرن.نمی دونم اون یکی چی گفت.اما راننده گفت که من مشکلی ندارم،اونجا خانه ی خاله ام هست و اونها به من مدیون هستند.من خیلی بهشون کمک کردم.
این حرفها خسته ام کرده بود و باعث تعجب هم بود.دلم می خواست راننده ساکت بشه.اما چاره ای نبود.وقتی به مقصد رسیدم،خوشحال و خندان بودم که رسیدم اما حرفهای اونها ادامه داشت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر