۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

خواب می دیدم که مادرم وقتی سبزی پاک کردنش تمام شده،بامبوها رو شکسته.بامبوها مال من بودند.وقتی به این خونه آمدیم،گشتم و بهترین بامبوها رو خریدم،مراقبشون بودم،قلمه می زدمشون.گاهی اوقات پدر و مادرم مثل هر چیز دیگر که دخالت در اون رو وظیفه ی خودشون می دونستند،سراغ بامبوها هم می رفتند.بامبوها بخشی از وجودم بودند و شکسته شدن اونها غم انگیز بود.وقتی فهمیدم که بامبوها سالم هستند،نفس راحتی کشیدم.

هیچ نظری موجود نیست: