داشتم این خبر رو می خواندم.برای الی تعریف کردم و هر دوتامون هم تعجب کردیم و هم خندیدیم.یاد ماجراهای زیر هم افتادیم:
1)الی تعریف کرد که دختر خاله ای داره که ماما هست وسالهاست در شهرستان مشغول به کار شده.اوایل کارش خیلی خجالتی بوده.از وظایفش سر زدن به خانمهای روستاهای دور افتاده هم بوده.در یکی از همین سر زدنها به یکی از خانمها چندتا ک.اندوم میده و میگه که به آقاتون بگین استفاده کنه.لزومی نمی دیده که توضیح بده که به چه دردی می خوره.دفعه ی بعدی که میره به همون خانم سر می زنه،خانمه میگه که شوهرم گفته دیگه از اونها که دادید استفاده نمی کنه.علت رو می پرسه.خانمه توضیح میده که شوهرم گفت که خیلی بد مزه هست.در اینجا خانم ماما با چشمهای گرد شده می پرسه که اون رو چه جوری استفاده کردید؟خانمه توضیح میده که من بازش کردم،با چاقو خردش کردم و ریختم توی غذای شوهرم.شما گفتید که براش خوبه.در این موقع خانم ماما حیا رو کنار می ذاره و با جزئیات توضیح میده که باید چه جوری ازش استفاده کرد.
2)چند سال قبل بود که یکی ازدخترهای همکارم بعد از نهار رفت تا نخ دندان بخره و منم ازش خواستم تا برام آدامس بخره.اول میره سوپرمارکت که آدامس بخره.اما شلوغ بوده.پس میره داروخانه که نخ دندان رو بخره.به یکی از خانمهای پشت گیشه میگه که نخ دندان بهش بده.خانمه میره و میاره.در همین حین چشم همکار باهوشم میخوره به بسته هایی که روش نوشته بوده ریلکس.فکر میکنه که اینها حتمن آدامس رژیمی ریلکس هستند.به خانمه میگه من یک بسته از این آدامسها می خوام.خانومه اخم می کنه.فکر می کنه همکارم داره مسخره می کنه و کلن دیگه محلش نمی ذاره.اونم تعجب می کنه.همون موقع یک پسر حدودن 18 ساله میاد و به خانمه میگه من یک بسته از این ک.اندومها می خوام.تازه همکارم میفهمه چه کار کرده.با خجالت از داروخانه میاد بیرون و دیگه پاشو اونجا نمیذاره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر