۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

به کودکی که زاده نمی شود*

نمی دونم چرا یاد تابستان 87 افتادم.شاید به خاطر درد پریود،خبر اینکه بچه ی الی تا الان سالم هست و به احتمال زیاد دختره،یا آرزوی امروز مادرم که می گفت امیدوارم سال آینده این موقع ازدواج کرده باشی، یاد اون روزها افتادم.یادم می یاد که اون روزها خیلی می رفتم مطب دکتر زنان.تازه فهمیده بودم یک جور کیست دارم که البته خیلی بزرگ بود و با دارو برطرف نمی شد.نظر بیشتر دکترها جراحی بود و البته اونهایی که لازم می دیدند،توضیح می دادند که احتمالن کامل برطرف نمی شه.خودم هم خیلی تحقیق کردم و فهمیدم که بعد از جراحی حتمن دوباره به وجود می آید.چون کاملن نمیشه برداشته بشه.تا اینکه بعد از کلی انتظار دکتر دیگری ویزیتم کرد.یک خانم خیلی مهربان هست.با آرامش توضیح داد که نمی خوام جراحی کنم.سعی می کنیم کوچکترش کنیم.برام داروهای خاصی نوشت.یادم میاد که می رفتم سونوگرافی.معمولن تنها می رفتم.بیشتر،خانمهای باردار میومدن اونجا.با مادرشون یا همسرشون.خنده ام می گرفت.منم باردار بودم.اما بچه ی من پوچ و اضافی بود.موقع سونوگرافی فقط خودم می دیدمش و هیچ کسی نبود که از دیدنش خوشحال بشه.
بعد مدتی کوچکتر شد و من هنوز می رفتم پیش دکتر.یکبار برام استراتژیشو توضیح داد.گفت سعی می کنم تا حد ممکن کوچکش کنم.تو ازدواج می کنی و من کمکت می کنم که باردار بشی.اونوقت اون خیلی کوچکتر میشه و موقع زایمانت خارجش می کنم.خنده ام گرفته بود.برای اون،بچه یا بابای بچه یا نفس ازدواج مطرح نبود.درمان کامل من مهم بود.پرسید ازدواج می کنی؟گفتم که فعلن تو برنامه هام نیست.گفت اینطوری سخته.بعد از اون گیر دادن مادرم هم بیشتر شد.و منم یاد گرفتم که چیزی بهش نگم،وقتی درد دارم،مسکن ازش نگیرم.حوصله ی نصیحت شنیدن نداشتم و ندارم.
یادمه که می دونستی چه مشکلی دارم و همیشه پیگیر بودی که دکتر بهم چی گفته.منم هر بار مختصر می گفتم.توصیه دکتر رو هم گفتم.
اون وقت چیزی نگفتی.یک بار که با هم بحث می کردیم،خیلی بی ربط گفتی که من دوست دارم با تو ازدواج کنم تا مشکلم حل بشه.چیزی زیادی بهت نگفتم.فقط گفتم که من مشکل چندان بزرگی ندارم که قرار باشه این رابطه حلش کنه.نگفتم که من به ازدواج یا بارداری به عنوان راه حل مشکلم نگاه نمی کنم.نگفتم که اگه بخوام باردار بشم ،علیرضا به نظرم مناسبتره تا پدر بچه باشه.علیرضا خواستگارم بود و تو می دونستی.اگر می گفتم،حتمن به نظرت خائن بودم. و البته تو با همه ی شرایطی که تحمیل می کردی،هیچوقت خائن نبودی.یادمه که دلم شکست و البته بار اول یا آخر نبود.به نظرم حقم بود.تقصیر خودم بود.
اون کیست هنوزم هست و باهاش کنار آمدم.اما،تو ...
*"به کودکی که هرگز زاده نشد" :عنوان کتابی از اوریانا فالاچی

هیچ نظری موجود نیست: