بعد از مدتها دارم سبزی پاک می کنم.سبزی پاک کردن از کارهایی هست که با دیگران لذت بخشه،اما تنهایی کسل کننده است.یاد دوران دانشجویی و زندگی در خوابگاه میفتم.زهره همکلاس و هم اتاقم بود.اهل تبریز بود و حسابی خانه دار و تا حدی وسواس.این اخلاقش روی منم اثر گذاشت و تا حدی وسواس شدم و هستم.یادم میاد که ما زندگی مرتبی در خوابگاه داشتیم.همیشه سفره ی رنگینی داشتیم.خلاصه، دیگران با تعجب به ما نگاه می کردند.البته با دوستان دیگر هم،هم اتاق بودیم در این سالها.اما زهره شخصیت غالب بود.همه ی ما باهاش کنار می آمدیم.نمی دونم چرا.من مثل همیشه دوشت نداشتم کسی دلخور باشه.پس تا حد ممکن سعی می کردم که با دیگران کنار بیام.نظر اولیه دیگران در مورد من این بود که دختر گنده دماغ و سردی هستم که با دیگران نمی جوشه و البته فیس و افاده هم زیاد داره.اما با گذشت زمان نظر دیگران عوض می شد.ملیحه هم بود که خیلی محافظه کار و البته درسخوان بود.سارا زرنگ بود و صورت معصومی داشت و همیشه در سخت ترین شرایط هم سعی می کرد نمازشو بخونه.فرزانه هم عاشق داشتن بوی فرندهای مختلف و زندگی راحت بود.تصور این جمعیت در حالت سبزی پاک کردن،خندیدن،گریه کردن،درس خواندن،شیطنت هم لذت بخش و هم ناراحت کننده هست.چند سال از اون روزها گذشته؟هم کم و هم زیاد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر