راضیه نشست تو دفتر ما.داشتم در مورد یک سری مسائل حرف می زدم.تأیید می کرد حرفامو اما حواسش نبود.یک دفعه گفت صبح که می آمدم محل کار( تقریبن نزدیک کوههاست،یک جای خلوت که گاهی وقتها پسر و دخترهایی که سرنشین ماشینها هستند،حماسه هایی می آفرینند) ،جلوی در ورودی یک آقای محترمی سر راهم سبز شد. گفت داره یک تحقیق برای دانشگاه انجام می دهد و ازش خواسته یک پرسشنامه رو پر کنه.با چند سؤال معمولی شروع میشه.راضیه سختش بوده کاغد رو بگیره دستش و پر کنه.آقای محترم بهش میگه که بیاد تو ماشین اون و بقیه سؤالها رو جواب بده.میره تو ماشینش.سؤال ها وارد وادی مسائل خصوصی و روابط.... میشه.راضیه مثل یک آدمی که احساس کنه نتیجه ی زندگی آدمهابسته به جوابهای اون هست، با جدیت تمام پرشنامه رو پر میکنه.آقای محترم می پرسد که دور کمر شما چنده؟راضیه میگه نمیدونم.آقاهه میگه بذارید من اندازه بگیرم.راضیه میگه نه حدودن می دونم چقدره.در اینجا راضیه از خواب خرگوشیش بیدار میشه و میفهمه ماجرا چیه.با خشونت از ماشین میاد بیرون و کمی دور میشه.از کنار دیوار نگاه میکنه.بعد از مدتی آقای محترم یک طمعه ی 18 ساله پیدا میکنه.راضیه میگفت بعد از مدتی دیدم که دختر سوار ماشین شده و آقاهه داره دور کمرشو اندازه میگره.در اینجا راضیه زنگ میزنه 110 و ماجرا رو تعریف می کنه وشماره ماشینو میده.پلیس قهرمان ازش میخواهد که بره دختر رو نجات بده.راضیه داشته میلرزیده و نمی تونسته کاری کنه.دختر هم در این لحظه از ماشین میاد بیرون.متأسفانه تحقیقات اون آقا نا تمام می مونه . میره تا از دختران دیگری نظر خواهی کنه.
راضیه هنوز داره میلرزه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر