داره درد دل میکنه.میگه عمر روزهای خوب یک رابطه میتونه کمتر از مدت زمان خوب شدن کبودهای سرخوشانه ای باشه که موقع هیجان انگیز شدن یک رابطه بوجود می آید.هنوز اون کبودی ها ی لذت بخش هست، اما انگار دلش با من نیست.حتی خودش هم کمتر هست.یعنی خیلی سرش شلوغه.اون روزها ،خوب بود.کلی خاطره ایجاد شد.میگه اینجور عاشقیت روزگارمو تلخ کرده.چرا من همیشه روابط نزدیکم در جاهای غیر معمولی مثل یک دفتر کار متروک،آپارتمان خالی و بدون هیچ وسیله ای باید باشه؟میگه خسته ام.دلم یک رابطه ی آرام و معمولی رو می خواد.این هیجانات بی ثمر خسته ام کرده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر