دیرم شده بود.عجله داشتم.دستم هم پر بود.یک دفعه یک نفر یک کاغذ آورد جلوی صورتم.یک پسر 18 ساله بود.تراکت پخش می کرد.واقعن دوست دارم بدونم اینجور تبلیغ اثر داره یا نه.من معمولن این جور وقتها،می گم مرسی و قبول نمی کنم.چون می دانم چند قدم بعد باید بندازمش تو سطل زباله.یاد2 ماه پیش افتادم.با برادرم بیرون بودم.بلا استثنا تمام تراکتها رو می گرفت و به من هم می گفت بگیر.می گفت بگذاز زودتر کارشون رو تمام کنند و راحت بشوند.دستمو بردم جلو.تراکتو گرفتم.یک نگاه انداختم.انگار که آب ریخته باشی تو لانه ی مورچه ها.جماعت زیادی پیدا شد که تراکت پخش می کردند و من هم ازشون می گرفتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر