سوار تاکسی هستم.تاکسی پراید هست و کوچک.دختر کناریم یک دسته گل بزرگ داره که میده به پسری که جلو نشسته تا گلها خراب نشه.موقع پیاده شدن داشت یادش می رفت گلها رو پس بگیره.شاید برای هر کسی پیش بیاد.اما راننده و بقیه مسافرها شروع کردند به تحلیل شرایط: همه ی دخترها همینطورند،نمی تونند حتی خودشونو جمع کنند،تنبل هستند،بی خاصیت هستند،ماشین لباسشویی ،ظرفشویی،جارو برقی و... هست و باز هم می نالند.در این بین آقای راننده شروع به صحبت کرد و گفت :من 28 سالمه،2 تا زن دارم و 4 تا بچه.هر 2 تا خونه هام همیشه تمیز هست.زنهام یکی از اون یکی بهتر.دختر هام گل هستند.یکی از دختر هام 21 ساله هست و دانشجو.پسری که جلو نشسته بود با حسرت گفت:2تا ؟من مدتهاست می خوام ازدواج کنم،اما...بعد یک دفعه گفت:اصلن شما چه جوری با این سن یک دختر دانشجو داری؟راننده گفت:یکی از زنهام،شوهر اولش شهید شده و من شوهر دومش هستم.
من داشتم تو ذهنم به انگیزه ی ازدواج راننده و همسرش، اختلاف سن راننده و خانمش و اینکه اون یکی خانمش می دونه یا نه ،فکر می کردم که به مقصد رسیدم.
۱ نظر:
خدا به دور!
ارسال یک نظر