۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

ذهنم همیشه در حال برنامه ریزی بوده و اکثرن بهش استراحت ندادم.برنامه بیشتر روزهام مشخصه.اوایل دست خودم نبود.برای هماهنگ کردن کارهای مختلف مجبور بودم که برنامه ریزی مشخص داشته باشم.بعدتر کم کم این قضیه برام عادت شد. یعنی به مجرد اینکه تغییری تو شرایط کاری یا برنامه هام پیش می آمد،ذهنم شروع به طبقه بندی شرایط و تطبیق برنامه های جدید و قدیم می کرد و تا آخر قضیه پیش می رفت.
بعد خسته می شدم و هر بار لعنت به خودم می فرستادم که اینجوری نباشم.تصمیم گرفتم اینجوری نباشم و فکر کنم هر چه پیش آید،خوش آید.

هیچ نظری موجود نیست: