۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من خیلی وقته دلم می خواد یک خونه داشتم که خیلی هم بزرگ نباشه،کوچک و دوست داشتنی باشه،مال خودم باشه،تو یک جای آروم باشه، حیاط داشته باشه و تو حیاطش باغچه داشته باشه و تو باغچه یک درخت خرمالو داشته باشه و درختش پر از خرمالو باشه و هر روز صبح برم خرمالو واسه خودم بچینم و بخورم و برای همسایه ها هم خرمالو بچینم.
دیروز یک همچین خونه ای دیدم.شاخه های خرمالو از دیوار بیرون آمده بودند و خرمالوها معلوم بودند.روی خرمالوها گرد و غبار نشسته بود.رفتم عقبتر.دیدم که اصلن خرمالوها رو نچیده اند.تعدادی خرمالو روی زمین افتاده بود.معلوم بود که کسی تو خونه زندگی نمیکنه.آرزوی من وجود داشت،اما نه برای من.

هیچ نظری موجود نیست: