موهاشو نشونم میده."میگه دارم کچل میشم"میگم نه.میگه "چرا،موهام ریخته.شاید به خاطر رنگ و مش کردنهای مکرر باشه.البته من تا 37 سالگی رنگ نمی کردم.الان هم به اصرار همسرم رنگ می کنم.هم پول خرج کردن اضافه هست و هم باعث نابودی موهاست"راستش نظری ندارم.میگم"واسه تنوع خوبه"اما خوب که نگاه می کنم،میبینم موهاش واقعن کم هست.مرددم که توصیه کنم بره پیش متخصص پوست و مو یا نه.چیزی نمی گم.
کمی بعد میگه" شما چقدر با حوصله و آرامی"مؤدبانه لبخند می زنم و فکر می کنم که اون از کجا بدونه که من میتونمچقدر نا آرام باشم و وقت عصبانیت چقدر وحشتناکم.عجب هنر پیشه ای شدم. رفتارهای ناآرام من رو آدمهای زیادی ندیدند.اصلن تعدادی از اطرافیان از عصبانیتهای من فراری هستند.اما با خودم فکر می کنم که مدت کوتاهیه آرامشم بیشتره.منهای آرامش ظاهری که اکثر مواقع بوده،آرامش درونی هم مدتیه بیشتر شده.موهبت بزرگیه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر