مدرسه ی ابتدایی ما نزدیک خانه مون بود.یعنی پیاده می رفتم و بر می گشتم.با خواهرم به یک دبستان می رفتیم.همیشه با اون می رفتم و با استرس می رفتم.چون همیشه دیر می کرد و باعث میشد من هم دیر برسم.در کل زندگیش هم این عادت رو داره و خیلی آروم با قضیه تأخیر بر خورد می کنه.
دوم ابتدایی بودم. هر روزبا یکی از همکلاسیهام بر می گشتم.وقت بر گشتن کیفهامون رو عوض می کردیم.نمی دونم ایده ی کی بود.کیف اون یک کیف قدیمی بود.از همانها که دوتا قفل و دو تا جیب روی کیف بود.مال من اما یک کوله ی سبز بود که روی جیبش عکس چند تا دختر و پسر بود.خیلی دوستش داشتم.از کیف همکلاسیم بدم میامد.نمی دونم چرا اون همه وقت اون شرایط تحمل کردم.حواسم بود که هیچ وقت مادرم نبینه.قبل از اینکه برسیم نزدیک خانه،کیفمو پس می گرفتم.مادرم بعضی وقتها جلوی در خانه منتظرم بود.یک روز چند تا دیگه از هم کلاسیها به ما رسیدند.کیف اون دستم بود.یادم نیست که چی شد که شروع کردیم به دویدن،شاید مسابقه گذاشتیم.من خوردم زمین و صورتم زخمی شد.دیگه کیفمون رو عوض نکردیم.چون مادرم میامد دنبالم.یا اینکه مجبور بودم که صبر کنم با خواهرم بیام.آخر اون سال خیلی خوشحال بودم که سال نکبت دوم تمام شده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر