۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

بعد از مدتها رفتم کوه.جمعه ها عادت به رسیدگی به کارهای عقب مانده،رفتن به کلاس و... غیره داشتم.خواب بعد از ظهر جمعه هم که یکی از پدیده های دوست داشتنیه برای من.این جمعه سرم کمی خلوت بود و با یکی از دوستانم رفتم درکه.اول سعی کردم که دلیل بیارم و نروم.اما هرچی گفتم،براش یک جواب داشت.خلاصه رفتیم.اون حرفه ای بود ومن نبودم.بالا رفتن سخت بود برای من و او هم به کم قانع نبود.دائم حواس من رو پرت می کرد و می گفت 10 دقیقه دیگه می رسیم به ایستگاه اول .وما نیم ساعت می رفتیم و نمی رسیدیم.بالاخره تا جایی که همیشه می رفت،رفتیم و من تقریبن تمام شده بودم.برگشتن اما راحت تر بود.فقط احتیاج به توجه بیشتری داشت.الان حس خوبی دارم.فقط کمی پاهام درد داره.

هیچ نظری موجود نیست: