تعریف می کنه که همیشه دوست داره که با نور شمع مطالعه کنه.واسه همین پول برقش خیلی کم میاد(البته قبل از هدفمندیها). یک میز چوبی زیبا کنار تختش میذاره که تلفن رو روی اون بذاره به همراه چندتا شمع.یک روز از خونه میره بیرون و شمعهای روشن باعث سوراخ شدن جاشمعی،سوختن میز کنار تخت،ذوب شدن تلفن،سوختن رو تختی میشه.وقتی میرسه خونه بوی سوختگی همه جا رو برداشته بوده.خودش، آتش رو مهار میکنه.اما دیوارها و سقف که قبلن سفید بودند،حالا سیاه شده بودند.نقاش، دیوارها رو مثل قبل میکنه.اما میگه این سقف حیفه.به دوستش میگه بیاد طرح و نقشهایی رو سقف کار کنه که تو خونه ی هیچ کس وجود نداره.حالا هر کس اتاق رو میبینه،میگه شگفت انگیزه و اون فقط لبخند میزنه و یاد بی احتیاطیش میفته...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر