۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

پدر و پسر بچه راه می رفتن.پدر داشت غر می زد و می گفت خسته ام کردی.پسر بچه آرام بود و پدر همچنان عصبانی بود.ناگهان پسر گفت که من باهات قهرم و حرف نمی زنم.پدر هم خیلی جدی گفت:به جهنم.قیافه ی بچه را می دیدم.حرفی که شنیده بود را باور نمی کرد.

هیچ نظری موجود نیست: