۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

یقین دارم که حالم زیاد خوب نیست.در شرایطی که هر آدم عاقلی کمی اشک می ریزد،فیلم بازی می کند،کوتاه می آید،من پررو بودم یا بی تفاوت.حتی بعدن بیشتر می خندیدم.بیشتر به اینکه جلسه شون داشت خراب می شد و آنها دست و پاشونو گم کرده بودند.خلاصه میان انواع و اقسام ح.اج.یها و س.ی.دها بودم.به جنبه های مختلف فکر میکردند و دائم سؤال می پرسیدند.خیلی بی ربط بود،اما اون که از همه سمتش بالاتر بود،اول درباره ی خودش و سمتهاش حرف زد. میگفت از کجا میای ،انگار از خارج آمدی .به ظاهر خودم فکر کردم لباسهام معمولی بود و آرایش نداشتم.یعنی در اثر گذشت زمان آرایش ناچیزم پاک شده بود. بعد هم وعده ی شب ماندن در و.ز.ر.ا رو داد.اینجا کمی نگران شدم،اما همچنان کوتاه نمی آمدم.شماره تلفن می خواستند،فقط شماره خودمو دادم.حتی فکر نکردم که دروغ بگم.کمی گذشت با همدیگر مشورت کردند.یکی که دائم میگفت تو جای دختر من هستی، نزدیکتر آمد و گفت که حل شد و بعد گلایه کرد که 10 دقیقه هست ما داریم جو را آرام می کنیم،شما کوتاه نمی آیید.شاید راست می گفت.کمی بعد تنها بودم و فکر می کردم حق با اون مرد بود،اما در نهایت من به کسی یا چیزی آسیب نرسانده بودم. بودم.قوانینی که نمی دانستم زیر پا گذاشته شده بود و البته به نظر آنها من گناهکار بودم، ولی نمی خواستند کاری بکنند،فقط می خواستند منو تحقیر کنند،اما من حس تحقیرشدگی نداشتم.راستش از دست خودم بیشتر عصبانی شدم که چرا اشتباه کرده بودم،چرا رفتار بچه گانه و نسنجیده کرده بودم و چرا محتاط نبودم و چرا شرایط را ساده در نظر گرفته بودم و چرا به حرفهای دوستم اعتماد کرده بودم .و در تمام این مدت،دوستم هم که با من همراه بود ناراحت موقعیت وارتباطات کاری خودش و البته مسوؤلیتهای تازه اش، بود و در اتاق دیگری مشغول ماست مالی شرایط بود.نمی دانم چرا هم ازش بدم آمد و هم دلم به حالش می سوخت.شاید حس می کردم که این شرایط تقصیر اون هم هست و اون باید پاسخ گو باشه،اما اون اونجا نبود.

هیچ نظری موجود نیست: