خانه ی ساینا هستم.تلفن زنگ می زند.مادرش به سمت تلفن می رود.اما جواب نمی دهد وبا لبخند پیروز مندانه ای بر می گردد.ساینا از مادرش می پرسد چرا جواب ندادی؟مادرش جواب داد:عمه ات بود.حتمن با بابات کار داشت.منم جواب ندادم تا آتش بگیره.نگران نباش الان به موبایلش زنگ میزنه.من داشتم با چشمهای درشت شده نگاهشون میکردم.مادرش لازم دید که بخشی از دعواهای فامیلیشون رو توضیح بده.اما من فقط به لبخند رذیلانه اش فکر می کردم.حداقل می توانست پیش من کمی حفظ ظاهر کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر