۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

کنار ماشینش تو اتوبان ایستاده بود و فریاد می زد.با دست می زد به سر و صورتش.جوان بود.می گفت آهای مردم کمکم کنید.دارن زنمو شوهر میدن.چند تا ماشین نزدیکش نگه داشته بودند.اما کسی پیاده نمی شد.انگار منتظر بودند که اگر خواست خودشو بندازه جلوی ماشینها،دخالت کنند.

هیچ نظری موجود نیست: