۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

محل کار و زندگیش یک جا بود.هفته ها بود از اونجا رد می شدم.اونجا می دیدمش.نمی دونستم ماجرا چیه.داخل یکی از کوچه های فرعی بود.آدمهای اون محله وضع مالیشون خوب یا متوسط هست.اول کوچه یک کولر بزرگ قرار داشت که اطرافش پوشانده شده بود.پسر، 14 ساله باید باشه.بساط تعمیر کفشش داخل کولر بود. یک طرف کولر باز بود وکمی که نگاه کردم وسایل زندگی هم بود.بالش،پتو،چراغ قوه...حیرت و عصبانیت از این شرایط،به صورت نفسهای گرفته داشت از وجودم بیرون میامد.فکر می کردم شبها چطوری اونجا میخوابه.بعد فکر کردم که خوش شانسه که واسه کسی کار نمی کنه و کسی اذیتش نمی کنه.شاد و سر خوش بود.نمی دونم پوستش آفتاب سوخته بود یا چند ماه بود حمام نرفته بود.دومی محتملتر هست.

هیچ نظری موجود نیست: