۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

کلاس تمام شده بود.خسته ام کرده بود.مادرش گفت من را می رساند.گاهی وقتها این کار رو می کنه.حرفهای معمولی می زدیم تا اینکه گفت:"بچه ام ناراحته،نمی تونه دوست پیدا کنه.کسی باهاش دوست نمی شه،چه کار باید کنم؟"غم تو صورت مادر موج می زد.غصه دار شدم.چهره ی بچه ی 9 ساله،اومد تو ذهنم.یاد شیطنت هاش افتادم.هر دو می دونستیم بیش فعاله.راه حلهایی که می دونستم و بلد بودم رو،گفتم. به مقصد رسیده بودم،اما دلم نمی خواست تنهاش بذارم.

هیچ نظری موجود نیست: