عجب روزي بود،ديروز.دلگيرانه ي پاييزي.هر كاري هم كني خوب نمي شه.چون من ديگه آدم قبلي نيستم.انگار خمارم.هميشه منتظر 1 اتفاقم كه معمولن نميفته.جمشيديه تو شب قشنگه اما بايد حسش باشه.وقتي نباشه و بري ،احتمالن مثل من مريض مي شي ،بر مي گردي خونه.
خسته ام.تب دارم.گلو درد دارم.مچم درد مي كنه.همه با هم...ديشب هم نخوابيدم.فقط به خاطر تحويل 1 گواهي اومدم سر كار كه صاحبش نيومد.منم حس برگشت به خونه رو نداشتم.شايد چيزاي شوري كه ديشب خوردم يا اون كيك شكلاتي مونده حالمو بد كرده.
كاش زودتر ميرفتي.تكليف خيلي ها معلوم ميشد.هنوز مونده تا بري.من ديگه حوصله ندارم.
شايد تب منم تب رفتن باشه.رفتن خودم يا تو .نمي دونم.هدف ندارم.ذهنم كار نمي كنه. مي ترسم از همه چيز.هيچ تصميمي نمي تونم بگيرم.دلم مي خواست يكي بود دستمو مي گرفت براي چند روز.دلم مي خواست نفرت يا بي تفاوتي كه تنها حس هاي فعلي من هستند ،كم رنگتر بودند.
۲ نظر:
کاش ...
donbale kelas faranseye khoob migashti, ye moaseseye nesbatan koochik hast too meydoone ghods, sare darband, koocheye nakhshab,, ke man oonja miraftam , ye moaleme mahshar dasht, ke khodesh doctoraye zaban faranse dasht va vaghan ali bood, kolan moaseseye khobie.
ارسال یک نظر